درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نادر رهبر ماسوله
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • وجود
  • عادت و کرامت یک خاندان
  • سبک روحان
  • محرم
  • چرا امام موسی صدر
  • کلام روشن
  • عادت
  • عرفان حسینی
  • سروران آفتاب
  • امتحانی برای ظهور
  • عبرت
  • میلاد
  • عیدی امام رئوف
  • رضا
  • امام موسی صدر و اصحاب کهف
  • کلام روشن
  • ولایت الله
  • احیاگر
  • معجزه
  • شروع
  • بهترین سرآغاز
کلمات کلیدی مطالب
  • اخلاق (٤)
  • امام موسی صدر (٩)
  • امیرالمومنین (٤)
  • پیامبر (٢)
  • تاریخ اسلام (٢)
  • سنت الهی (۱)
  • ضامن آهو (٢)
  • مسیح (۱)
  • کربلا (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • پیام و نور چشمانش
  • عبادتگاه من
  • روزهای آیدا
  • امت مظلوم
  • تورجان
  • علمدار
  • نداي سلماس
  • فریاد سکوت
  • هرمنوتیک
  • می مانم ای درد حتی ،با تکیه بر استخوانم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطلا
سبک روحان
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۱٠/۱

  در نگاه های معطوف به قدرت، عاشورا قبل از هرچیز امری مذهبی-سیاسی است. این را در کشاکشهای تاریخ اسلام و ایران می بینیم. از علویان در طبرستان تا آل بویه وبه ویژه درصفویه ، به این عنصر اهمیت داده شده و از آن بهره برداری شده است و همین موجب شده است که ابعاد مناسکی آن را ترویج بدهند و تا به امروز ادامه دارد.

در منازعات و مرزبندی های هویتی نیز ، روایتها و مقاتل و نوحه ها و آیین های سوگواری ، یکی از منابع گرم هویت ساز و فضایی برای تظاهرات هویتی است. چنانکه در ایران(بویژه قم و خراسان و ری) و شامات(سوریه و لبنان و...) و حوزه های دیگر درطی تاریخ، خود را نشان می دهد. صورت های آیینی و نهادینه شده این سوگواری ها فضایی برای تعقیب حاجات و تطهیر گناهان و حتی نوعی سرگرمی مذهبی بوده است.

اما در فهم ونگاهِ « وجودی-عرفانی » ، عاشورا پرده ای از معنویت است. مولانا داستان شاعری را می آورد که در عاشورا به حلب شده است . پیرنگ داستان ، ابعاد آیینی وهویتی پیشگفتۀ سوگواری را نشان می دهد؛

روز عاشورا همه اهل حلب             باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم        ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا                شیعه عاشورا را برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان            کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره هاشان میرود در ویل و دشت    پر همی گردد همه صحرا و دشت...

اما آن شاعر(یعنی در حقیقت، مولانا)، غرق درتماشای بازتاب رنگارنگ ظهر و غروب عاشورا در پرده ای عرفانی است.

   در این تصویر آنچه دیده می شود روح های بزرگی است که به دولت عشق رسیده اند ، فرّ و شاهنشهی وبرکت درونی یافته اند ،سبک بال شده اند و رنجهای معنا دار برای آنها عین مطلوبیت و سرشار از مسرّت درونی است:

خفته بودستید تا اکنون شما             که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان        ز آن که بد مرگی است این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست          جامه چه دریم و چون خاییم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند    وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند             کنده و زنجیر را انداختند

روز ملک و کش و شاهنشهی          گر تو یک ذره از ایشان آگهی( دفترششم ، بخش 24 )

   در کلیات شمس اشعار دیگری با این مضامین هست که عنصر اصلی عاشورا در آن نه« مذهبی - هویتی» و نه

« سیاسی- مذهبی »بلکه « وجودی –معنوی »است وگذر از کف پرتلاطم دریای زندگی به جاری آرام اعماق آن است.

آنجا که بی پایانی است و  بقای در فناست ، مانند غزل معروف ؛

کجایید ای شهیدان خدایی               بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق          پرنده تر زمرغان هوایی

در آن بحرید کین عالم کف اوست        زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورتهای عالم               زکف بگذر اکر اهل صفایی.( غزل 2707)

در اینجا عظمت روح هایی را می بینیم که با غوطه خوردن در رنج ، بر آن فائق می آیند. پس می بینیم عاشورا مثل هر متن، گرسنۀ معناست و موکول به نوع روایت و قرائت آن است. متنی است که البته خود چیزهایی مهم برای گفتن دارد ولی این،مستلزم ومنوط به نحوه گفتگوی ما با اوست.

از متن ویراسته گفتگوی مسعود رفیعی طالقانی با مقصودفراستخواه

منتشر شده در ضمیمه شرق شماره 1411 هفدهم آذر ماه نود

نظرات ()



محرم
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٩/٥

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا حسین

نظرات ()



عرفان حسینی
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱٥

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
 حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
 پس
 هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
 هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
 هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
 و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
 و اینها همه چیست؟
 جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
 من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
 خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
 خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
 من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
 خدایا!
 من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
 و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
 در قضایت خیرم را بخواه.
 و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
 آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
 و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
 پروردگار من!
 من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
 و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.
 خدایا!
 به که واگذارم می کنی؟
 به سوی که می فرستی ام؟
 به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
 یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
 یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
 من به سوی دیگران دست دراز کنم؟ در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
 ای توشه و توان سختی هایم!
 ای همدم تنهایی هایم!
 ای فریاد رس غم وغصه هایم!
 ای ولی نعمت هایم!
 ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
 ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
 ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
 ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
 تو پناهگاه منی!
 تو کهف منی!
 تو مامن منی!
 وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
 اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
 و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
 ای زنده!
 ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
 ای آنکه :
 با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
 و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
 ای آنکه:
 در بیماری خواندمش و شفایم داد.
 در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
 در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
 در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
 در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
 من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
 من آنم که به بدی همت گماشتم.
 من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
 من آنم که غفلت کردم.
 من آنم که پیمان بستم و شکستم.
 من آنم که بد عهدی کردم .....
 و ... اکنون باز گشته ام.
 باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
 پس تو در گذر ای خدای من!
 ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
 ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
 معبود من!
 اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
 آقای من!
 بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
 نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
 نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
 و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
 چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
 انکار؟!
 چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
 خدای من!
 خواندمت پاسخم گفتی.
 از تو خواستم عطایم کردی.
 به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
 به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
 به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
 خدایا!
 از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
 از آستان مهرت نومیدمان مساز.
 آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
 از درگاه خویشت ما را مران.
 ای خدای مهربان!
 بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
 و جسم و دینم را سلامت بدار.
 و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
 و از آتش جهنم رهایم ساز.
 خدای من!
 اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
 و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
 یا رب! یا رب! یا رب!
 خدای من!
 این منم و پستی و فرو مایگی ام.
 و این تویی با بزرگی و کرامتت.
 از من این می سزد و از تو آن
 " چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."
 خدای من!
 تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
 تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
 خدای من!
 تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
 تو که اینقدر دلسوز منی!
 خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
 تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
 تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
 کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
 کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
 بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
 و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.
 خدای من!
 مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.
 خدای من!
 چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
 چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
 ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
 یا رب! یا رب! یا رب!

ترجمه از دکتر شریعتی

نظرات ()



امتحانی برای ظهور
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱

مخاطب نوشته زیر در درجه اول خودم هستم.

  پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) مسلمانان با پراکندگی و عدم ایستادگی بر پیمان خود ، باعث خانه نشینی علی و انحراف اسلام از جریان خود شدند. تا آنکه اوضاع به مرحله ای رسید که همان مسلمانان با تجمع وحضور خود ، علی را مجبور به پذیرش منصب خلافت کردند. ولی فاصله میان جامعه اسلامی آنروز و اسلام، در حدی بود که اقدامی انقلابی جهت اصلاح می طلبید. علی بن ابی طالب پس از سکوت بیست و پنج ساله ی خار‌ در چشم و استخوان در گلو ، نه دچار رخوت شده بود و نه دچار عافیت طلبی؛ بلکه همچون روزگار پیامبر کمر همت را محکم کرده ، به وظیفه ی خود بی کم و کاست پرداخت. اما باز هم این مسلمین بودند که خلیفه خود را در کنار شیعیانش تنها نهاده ، به بهانه جویی پرداختند و در نهایت فرقِ عدالت را دوتا کردند. این فاجعه برایشان درس نشد ، که هنوز مدتی از حکومت حسن نگذشته بود که او نیز مجبور به صلح و خانه نشینی شده وسپس مسموم زهرِ بیخبریِ غافلان شد.واین رفت تا آنجا که در کربلا آنچه نباید میشد،شد.

  دیگر این کندی و دنیاطلبی مسلمانان عادتشان شده بود. به تدریج ائمه از مسلمانان قطع امید میکردند چرا که میدیدند دچار چنان خواب زمستانی شده اند که نزدیک است این خواب به شیعیان نیز سرایت کند. پس معصومین به ارشاد شیعیان خود مشغول شدند و این در حالی بود که حاکمان زر و زور و تزویر با تمام قوا در صدد نابودی این جمعیتِ ضعیف بودند؛ با رشوه ،با زندان ، با تبعید ، با شکنجه ، با اعدام. عاقبت تنها راه باقیمانده برای حفظ جان امام معصوم غیبت او شد. امام معصوم از نظرها غایب شد چرا که از یک سو برای مسلمانان ، جدال میان اهل بیت و حکومت عادی شده بود و از دیگر سو ، شیعیان نیز سست گشته و به دنیای خود سرگرم شده بودند. پس امام غایب شد و شیعیانش ماندند چشم به راه و شدند منتظر. منتظرانی که تنها نام منتظر را به یدک میکشیدند ، چرا که به قول آیت الله بهجت ، خود بانیان اصلی زندانی شدن آن امام هستند.

  و روزگار اینگونه بود تا اینکه شیعیان تکانی به خود دادند. سرانجام (بدون امام غایبشان) قیام کردند و حاکمان ستمگرشان را بیرون رانده و حکومتی بر اساس اسلام بنا نهادند و مشکلات را یک به یک با استواری پشت سر گذاردند و هر روز فریاد بیقراری برای امام غایبشان را بلندتر از قبل سر دادند که خود را آماده تر از هر زمانی برای بازگشت مرادشان و یاری او می دیدند.اما اینبار خدا حاضر نیست آخرین ذخیره اش را به راحتی به میانِ تندباد حوادث بفرستد؛ زینرو امتحاناتی سخت تر را برابر این امت بیدار شده از خواب غفلت نهاد تا ظرفیت و شایستگی خود را نمایان کنند و مشخص کنند که این شادابی دوشینشان تا به کجاست.

  یکی از این امتحانات ، امتحانی است به نام موسی صدر. شخصی که خود را وقف جامعه اسلام کرده بود و توانست به تنهایی شیعیان لبنان را از چاه خودفراموشی بیرون کشیده و به گونه ای به آنها شخصیت و بزرگی دهد که با کمک این جمعیت فراموش شده ، در برابر جنگ و غرور و تعصب ، قیام کند و می رفت که جامعه ای بر اساس برادری و برابری در لبنان پی ریزد ، اما حماقت دیوانه ای بدنهاد او را به کنج زندان روانه کرد. حال این وظیفه ی شیعیان بود که برای آزادی و بازگرداندن او جهت تکمیل راهش ، قدم بردارند. شاید خدا اینگونه می خواست به شیعیانِ منتظر ، وظیفه شان در قبال امام غایبشان را یادآوری کند. اما آنها در در اوقاتی به بهانه ی مصلحت و در دیگر زمانه به دلیل تضاد منافع با امام صــدر در تلاش برای آزادی او تعلل ورزیدند. و امروز ، آن دیوانه بدنهاد چند روزی است که به درک واصل شده ، اما هیچ خبری از امام موسی صدر نیست ، و حتی هیچ تحرک قابل دفاعی هم دیده نمیشود. تا جایی که عده ای مزورانه به خود اجازه میدهند ادعا کنند که امام توسط آن پلید شهید شده است؛ که این ادعا بیشتر به تلاش برای پاک کردن آثار جنایت خودشان می ماند.

  خوب به سرنوشت امام موسی صدر بنگرید شاید بتوان سرگذشت او را مثالی برای تاریخ اسلام دانست؛ شروع از نقطه ای تاریک ، حرکت به سوی اوج ، تنهایی به دلیل کندی یاران. حال چگونه می توان انتظارِ پایانِ این انتظار طولانی را داشت؟ چطور می توان فریاد آمادگی یاری آخرین امید بشریت را سر داد؟

نظرات ()