در نگاه های معطوف به قدرت، عاشورا قبل از هرچیز امری مذهبی-سیاسی است. این را در کشاکشهای تاریخ اسلام و ایران می بینیم. از علویان در طبرستان تا آل بویه وبه ویژه درصفویه ، به این عنصر اهمیت داده شده و از آن بهره برداری شده است و همین موجب شده است که ابعاد مناسکی آن را ترویج بدهند و تا به امروز ادامه دارد.
در منازعات و مرزبندی های هویتی نیز ، روایتها و مقاتل و نوحه ها و آیین های سوگواری ، یکی از منابع گرم هویت ساز و فضایی برای تظاهرات هویتی است. چنانکه در ایران(بویژه قم و خراسان و ری) و شامات(سوریه و لبنان و...) و حوزه های دیگر درطی تاریخ، خود را نشان می دهد. صورت های آیینی و نهادینه شده این سوگواری ها فضایی برای تعقیب حاجات و تطهیر گناهان و حتی نوعی سرگرمی مذهبی بوده است.
اما در فهم ونگاهِ « وجودی-عرفانی » ، عاشورا پرده ای از معنویت است. مولانا داستان شاعری را می آورد که در عاشورا به حلب شده است . پیرنگ داستان ، ابعاد آیینی وهویتی پیشگفتۀ سوگواری را نشان می دهد؛
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا را برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره هاشان میرود در ویل و دشت پر همی گردد همه صحرا و دشت...
اما آن شاعر(یعنی در حقیقت، مولانا)، غرق درتماشای بازتاب رنگارنگ ظهر و غروب عاشورا در پرده ای عرفانی است.
در این تصویر آنچه دیده می شود روح های بزرگی است که به دولت عشق رسیده اند ، فرّ و شاهنشهی وبرکت درونی یافته اند ،سبک بال شده اند و رنجهای معنا دار برای آنها عین مطلوبیت و سرشار از مسرّت درونی است:
خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان ز آن که بد مرگی است این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه دریم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند کنده و زنجیر را انداختند
روز ملک و کش و شاهنشهی گر تو یک ذره از ایشان آگهی( دفترششم ، بخش 24 )
در کلیات شمس اشعار دیگری با این مضامین هست که عنصر اصلی عاشورا در آن نه« مذهبی - هویتی» و نه
« سیاسی- مذهبی »بلکه « وجودی –معنوی »است وگذر از کف پرتلاطم دریای زندگی به جاری آرام اعماق آن است.
آنجا که بی پایانی است و بقای در فناست ، مانند غزل معروف ؛
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر زمرغان هوایی
در آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم زکف بگذر اکر اهل صفایی.( غزل 2707)
در اینجا عظمت روح هایی را می بینیم که با غوطه خوردن در رنج ، بر آن فائق می آیند. پس می بینیم عاشورا مثل هر متن، گرسنۀ معناست و موکول به نوع روایت و قرائت آن است. متنی است که البته خود چیزهایی مهم برای گفتن دارد ولی این،مستلزم ومنوط به نحوه گفتگوی ما با اوست.
از متن ویراسته گفتگوی مسعود رفیعی طالقانی با مقصودفراستخواه
منتشر شده در ضمیمه شرق شماره 1411 هفدهم آذر ماه نود
