درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نادر رهبر ماسوله
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • وجود
  • عادت و کرامت یک خاندان
  • سبک روحان
  • محرم
  • چرا امام موسی صدر
  • کلام روشن
  • عادت
  • عرفان حسینی
  • سروران آفتاب
  • امتحانی برای ظهور
  • عبرت
  • میلاد
  • عیدی امام رئوف
  • رضا
  • امام موسی صدر و اصحاب کهف
  • کلام روشن
  • ولایت الله
  • احیاگر
  • معجزه
  • شروع
  • بهترین سرآغاز
کلمات کلیدی مطالب
  • اخلاق (٤)
  • امام موسی صدر (٩)
  • امیرالمومنین (٤)
  • پیامبر (٢)
  • تاریخ اسلام (٢)
  • سنت الهی (۱)
  • ضامن آهو (٢)
  • مسیح (۱)
  • کربلا (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • پیام و نور چشمانش
  • عبادتگاه من
  • روزهای آیدا
  • امت مظلوم
  • تورجان
  • علمدار
  • نداي سلماس
  • فریاد سکوت
  • هرمنوتیک
  • می مانم ای درد حتی ،با تکیه بر استخوانم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطلا
چرا امام موسی صدر
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/٢٩

   چرا موسی صدر را دوست می دارم؟ چه قرابتی میان او و منی که 7 سال بعد از ناپدید شدنش به دنیا آمدم وجود دارد؟

   از همان ابتدا که شناختمش ، مجذوب لبخند محجوبش شدم. لبخندی مهربانانه و موقرانه. لبخندی شیرین از سوی فردی که گاه محور امواج پرتلاطم روزگار خود بود ، پس می بایست اخمی سنگین جای آن لبخند می داشت.

   اما این احساس برای ماندگاری نیاز به دلیل داشت؛و چه بهتر همان لبخند ساختگی نباشد تا صداقت و سپس عمق شخصیت صاحبش را برملا کند. ولی از کجا این لبخند ساختگی نباشد؟ بهترین ملاک برای من رفتار صاحب آن لبخند است.
رفتار امام موسی با دیگران نشات گرفته از احترام به دیگران بود. احترام به عقاید ، افکار، خواسته ها و تعهداتشان ؛ و «دیگران» برای او محدودیت بردار نبود ،نه در
نژاد ،نه در دین و مذهب ، نه در حزب و مشی سیاسی و نه در... . امام صدر اختلاف رادلیل برای تضاد نمی دانست ، بلکه اختلاف را باب تفاهم و دوستی می پنداشت و از آن پلی برای پیشرفت می ساخت. تضاد را دست مایه دشمنی نمی کرد ، بلکه شجاعانه دعوت به مذاکره می کرد و مشتاقانه به رفع سوتفاهمات می پرداخت. دشمنی را نقطه ای بی بازگشت ندید و برای دشمنش بدترین ها را نخواست ، بلکه دشمنی دیگران با او نقطه اوج گذشت و محبتش بود و نوع رفتار با دشمنش نقطه آغاز دوستی شان می شد.

  اما محبت تنها دلیل علاقه من به امام نبود؛ او غیر از مهربانی ، خشم را هم خوب می شناخت و به همان خوبی راه استفاده از آن را می دانست. او که در برابر جفای دوستان تا آن حد بردباری و بزرگواری داشت ، در برابر اسرائیل ذره ای از خود نرمش نشان نمی داد و با تمام اعتقادش فر یاد می زد «اسرائیل شر مطلق است».

   تمـام ایـن محبــتـــهـا و گذشــتـــهـا و دلـســوزی هـا و حـتـی بـغــض هـا و دشــمنـی هـای او بـرایـم آیـــه « اشدّاء على الکفّار رحماء بینهم » را تداعی می کرد ، چرا که او با تمام سختی ها در تلاش برای عمل به این آیه بود. شفقتش را همواره بر غضبش رجحان می داد اما در برابر دشمنان خدا و بندگان خدا ، سستی و تعلل نداشت. امام موسی صدر با ظرافت خودش دریافته بود که نباید با هر بهانه ای افراد را از دایره«بینهم» خارج کرد و در محدوده «کفار» جای دهد.

 

 پی نوشت : چند نمونه از مشی امام موسی صدر را در ادامه مطلب قرار داده ام.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



عادت
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱٩

  در کودکی آن زمانی که داشتم آدمها را می شناختم ، کم کم یاد گرفتم که خوبها را از بدها جدا کنم. یادم است میگفتند: امام حسین خوب است و یزید بد؛ می گفتم: چرا؟ می گفتند به این دلایل. می گفتند: امام خمینی خوب است و شاه بد؛ میگفتم چرا؟ می گفتند: به این دلایل. اما در این میان یک آدم خوب با سرگذشتی عجیب بود؛ اسمش موسـی صـدر بود. در لبنان زندگی می کرد. آنقدر آدم خوبی بود که مثل امـام خمینــی به او هم امـام میگفتند. تا اینجا داستان او همچون دیگر آدمهای خوب بود، اما از اینجایش دیگر عجیب بود: میگفتند او را دزدیده اند، وقتی می پرسیدی کِی او را دزدیده اند؟ می گفتند قبل از اینکه تو به دنیا بیایی! می پرسیدم کی او را دزدیده؟ میگفتند آدم بی عقلی در لیبی. آن روزها گوگل نبود که با یک سرچ چند ثانیه ای کلی اطلاعات درباره یک موضوع پیدا کنی. بعد از آن همه سوال کردن از پدر و مادر و گشتن لابه لای روزنامه ها ومجله ها و یادنامه ها تازه فهمیدم رباینده امام ، رفیق ما هست و باید در دنیای سیاست منتظر بود تا فرصتی پیش بیاید بلکه او را بازگرداند. پس تنها می شد منتظر ماند و دعا کرد برای آزادی اش. دعا و انتظاری که دیگر داشت برایمان تبدیل به عادت می شد. واقعا دیگر از این عجیب تر نمی شد. آنقدر خوب باشی که محتاجت باشند ، آن وقت زمانی که نیستی عوض اینکه عزیزتر شوی از یاد می روی.

   سالها گذشت. یک روز شنیدم در تونس ، جوان بیکاری که دست فروشی می کرد ، خودش را در یکی از میدانهای اصلی پایتخت و جلوی چشم همه آتش زد. آن روز نفهیدم آن جوان آتش نه به جان خود ، که به جان ملت های عرب زده است. و اوضاع طوری شد که آتش تقریبا زیر خاکستر امید به بازگشت امام موسی نیز شعله کشید و جانمان را در آتش اشتیاق دیدار رویش می سوزاند. سپس روزی شنیدم آن دزد بی عقل گرفتار و کشته شده است. گفتم خدا را شکر ، دیگر چیزی نمانده که پروانه شویم و گرد شمع وجود امام ربوده شده مان چرخ بزنیم. اما نمی دانستم قرار است اوضاع حتی عجیب تر از قبل شود. قرار است حالا که آدم ربا کشته شده ، عوض آزادی ربوده شده ،دوباره ما را به دعا و اشتایاق برای دیدار امام عادت دهند. می خواهند دوباره عادت کنیم که فقط در بین کارهامان سراغ از گمشده مان بگیریم. گویا قرار است باز هم عادت کنیم به نبودن امام موسی صدر.

  اما می دانم می آیی. می دانم خدا به دعای بندگانش گوش می کند. می دانم کافی است او اراده کند ، دیگر هیچ چیز جلودار خواست او نیست. پس باز هم دعا می کنم ، نه با عادت و نه با ترس از دچار شدن به عادت ؛ بلکه با دلی روشن و امیدوار به لطف خدا.

نظرات ()



امتحانی برای ظهور
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱

مخاطب نوشته زیر در درجه اول خودم هستم.

  پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) مسلمانان با پراکندگی و عدم ایستادگی بر پیمان خود ، باعث خانه نشینی علی و انحراف اسلام از جریان خود شدند. تا آنکه اوضاع به مرحله ای رسید که همان مسلمانان با تجمع وحضور خود ، علی را مجبور به پذیرش منصب خلافت کردند. ولی فاصله میان جامعه اسلامی آنروز و اسلام، در حدی بود که اقدامی انقلابی جهت اصلاح می طلبید. علی بن ابی طالب پس از سکوت بیست و پنج ساله ی خار‌ در چشم و استخوان در گلو ، نه دچار رخوت شده بود و نه دچار عافیت طلبی؛ بلکه همچون روزگار پیامبر کمر همت را محکم کرده ، به وظیفه ی خود بی کم و کاست پرداخت. اما باز هم این مسلمین بودند که خلیفه خود را در کنار شیعیانش تنها نهاده ، به بهانه جویی پرداختند و در نهایت فرقِ عدالت را دوتا کردند. این فاجعه برایشان درس نشد ، که هنوز مدتی از حکومت حسن نگذشته بود که او نیز مجبور به صلح و خانه نشینی شده وسپس مسموم زهرِ بیخبریِ غافلان شد.واین رفت تا آنجا که در کربلا آنچه نباید میشد،شد.

  دیگر این کندی و دنیاطلبی مسلمانان عادتشان شده بود. به تدریج ائمه از مسلمانان قطع امید میکردند چرا که میدیدند دچار چنان خواب زمستانی شده اند که نزدیک است این خواب به شیعیان نیز سرایت کند. پس معصومین به ارشاد شیعیان خود مشغول شدند و این در حالی بود که حاکمان زر و زور و تزویر با تمام قوا در صدد نابودی این جمعیتِ ضعیف بودند؛ با رشوه ،با زندان ، با تبعید ، با شکنجه ، با اعدام. عاقبت تنها راه باقیمانده برای حفظ جان امام معصوم غیبت او شد. امام معصوم از نظرها غایب شد چرا که از یک سو برای مسلمانان ، جدال میان اهل بیت و حکومت عادی شده بود و از دیگر سو ، شیعیان نیز سست گشته و به دنیای خود سرگرم شده بودند. پس امام غایب شد و شیعیانش ماندند چشم به راه و شدند منتظر. منتظرانی که تنها نام منتظر را به یدک میکشیدند ، چرا که به قول آیت الله بهجت ، خود بانیان اصلی زندانی شدن آن امام هستند.

  و روزگار اینگونه بود تا اینکه شیعیان تکانی به خود دادند. سرانجام (بدون امام غایبشان) قیام کردند و حاکمان ستمگرشان را بیرون رانده و حکومتی بر اساس اسلام بنا نهادند و مشکلات را یک به یک با استواری پشت سر گذاردند و هر روز فریاد بیقراری برای امام غایبشان را بلندتر از قبل سر دادند که خود را آماده تر از هر زمانی برای بازگشت مرادشان و یاری او می دیدند.اما اینبار خدا حاضر نیست آخرین ذخیره اش را به راحتی به میانِ تندباد حوادث بفرستد؛ زینرو امتحاناتی سخت تر را برابر این امت بیدار شده از خواب غفلت نهاد تا ظرفیت و شایستگی خود را نمایان کنند و مشخص کنند که این شادابی دوشینشان تا به کجاست.

  یکی از این امتحانات ، امتحانی است به نام موسی صدر. شخصی که خود را وقف جامعه اسلام کرده بود و توانست به تنهایی شیعیان لبنان را از چاه خودفراموشی بیرون کشیده و به گونه ای به آنها شخصیت و بزرگی دهد که با کمک این جمعیت فراموش شده ، در برابر جنگ و غرور و تعصب ، قیام کند و می رفت که جامعه ای بر اساس برادری و برابری در لبنان پی ریزد ، اما حماقت دیوانه ای بدنهاد او را به کنج زندان روانه کرد. حال این وظیفه ی شیعیان بود که برای آزادی و بازگرداندن او جهت تکمیل راهش ، قدم بردارند. شاید خدا اینگونه می خواست به شیعیانِ منتظر ، وظیفه شان در قبال امام غایبشان را یادآوری کند. اما آنها در در اوقاتی به بهانه ی مصلحت و در دیگر زمانه به دلیل تضاد منافع با امام صــدر در تلاش برای آزادی او تعلل ورزیدند. و امروز ، آن دیوانه بدنهاد چند روزی است که به درک واصل شده ، اما هیچ خبری از امام موسی صدر نیست ، و حتی هیچ تحرک قابل دفاعی هم دیده نمیشود. تا جایی که عده ای مزورانه به خود اجازه میدهند ادعا کنند که امام توسط آن پلید شهید شده است؛ که این ادعا بیشتر به تلاش برای پاک کردن آثار جنایت خودشان می ماند.

  خوب به سرنوشت امام موسی صدر بنگرید شاید بتوان سرگذشت او را مثالی برای تاریخ اسلام دانست؛ شروع از نقطه ای تاریک ، حرکت به سوی اوج ، تنهایی به دلیل کندی یاران. حال چگونه می توان انتظارِ پایانِ این انتظار طولانی را داشت؟ چطور می توان فریاد آمادگی یاری آخرین امید بشریت را سر داد؟

نظرات ()



عبرت
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٧/٢۸

 بعد از 42 سال دیکتاتوری مطلق و 7 ماه کشتار بیرحمانه مردم ، عاقبت وعده حتمی خداوند مبنی بر نابودی ستمگران محقق شد. ساعاتی پیش معمر قذافی ملعون ، حاکم مطلق العنان لیبی ، رهبر بی مسئولیت یک کشور آفریقایی ، رباینده خودخواه امام موسی صدر ، در خفت و خواری ، کشته شد.

 او که جز رسیدن به خواسته های خود به چیزی نمی اندیشید ، او که به ملتش که مسئول آنها بود هیچ اهمیتی نمی داد ، او که در تخیلات کودکانه اش روزی خود را شاه شاهان آفریقا می دید و روز دیگر امام المسلمین ، او که حتی معتقد به اصلاح قرآن بود ، عاقبت نه در آتش خشم خدا (که حقیرتر از آن بود) ، در آتش خشم بندگان خدا سوخت.

 فرعون اینبار در دریای خشم مردم غرق شد و حال ما به انتظار گذر موسی از صحرای سینا نشسته ایم.

                       "اللهم فک موسی صدر"

نظرات ()



عیدی امام رئوف
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٧/۱٧

 بعد از چندین ماه انتظار و بیم و امید ، بالاخره در روز ولادت امام رضا ، خبری امیدبخش درباره امام موسی صدر بدست رسید.

 به گزارش imamsadr.ir: عبدالرحمن غویله، افسر سابق اداره گذرنامه لیبی، که پیش از این در پاسخ به قاضی تحقیق ایتالیایی مدعی شده بود که گذرنامه امام موسی صدر و دو همراهش را دریافت کرده و مهر زده و آنان از لیبی خارج شده‌اند، روز گذشته در مصاحبه با شبکه تلویزیونی الجزیره این اظهارات خود را تکذیب کرد.

 

نظرات ()



امام موسی صدر و اصحاب کهف
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٧/۸

در مطلب "احیاگر" در مقایسه امام موسی صدر با اصحاب کهف سه نکته مد نظرم بود.
 اولا ان شا الله با آزادی امام موسی ، ایشان و اصحاب کهف ، یک جامعه را با دو شرایط متفاوت درک می کنند که تا حدودی شرایط مشابهی دارند. اصحاب کهف در جامعه ای کافر زندگی میکردند و برای فرار از دست ستمگران به غار پناه بردند و سپس به جامعه ای بازگشتند که به دین روی آورده بود اما در گذر زمان دچار انحرافات و کژیهایی شده بود. جامعه ای که امام موسی آن را تجربه کرده بود(از نظر من)جامعه ای بود که خدا را از یاد برده بود؛ گرچه به ظاهر دیندار بود اما از دین جز ظاهری پوسیده چیزی نداشت که تلاشهای خستگی ناپذیر امام و هم عصرهای طلایی اش می رفت که جامعه را از خواب بیدار کرده و از پلشتیها دور کند که ستمگر زمانه با ربودن خودخواهانه امام ، او را از آن جامعه دور کرد.اما اکنون پس از گذشت سی و اندی سال امام موسی در حال بازگشت است. بازگشت به جامعه ای که از سویی دیگر، از خدا دور شده و به نحوی دیگر ، دچار فراموشی یاد خدا گشته ، در حالی که علیرغم این دوری و فراموشی مدعی نزدیکی به خدا هم هست.
 نکته دوم نحوه عکس العمل امام و اصحاب کهف به بازگشت است. اصحاب کهف پس از دیدن تفاوتها و ناراستیها ترجیح دادند تا از خدا مرگ خود را بخواهند و در همان غار مدفون شوند. اما واکنش احتمالی امام موسی چه خواهد بود؟ حدس آن زیاد دشوار نیست. بنا به گفته ی دوست عزیز Mah Sha "امام صدر نه عافیت طلب بود که دمی بیاساید و نه از خطر می ترسید تا جریده رود و از میدان نبردش کناره گیرد." پس طبیعی است که امام با صلابت و توکل از غار بیرون آمده و به اصلاح بپردازند.
 اما سومین مسئله مورد نظر من ، تاکید بر همین تفاوتها ، با توجه به این حدیث معصـوم که "علمای اســــلام از پیامبران بنی اسرائیل برترند" هست. اصحاب کهف پیامبر نبودند ، عده ای مومن بودند که با عنایت خداوند مبدل به یکی از نشانه های او شدند. حال یکی از علمای مصلح در حال بازگشت است. عالمی که یکبار امید را زنده کرد ، با امید حرکت کرد ،هر چند آن بدخواه پلید راهش را ناتمام گذاشت ، اما دوباره ، خـــدایِ اصحاب کهف فرصتی دیگر به او اعطا کرده است ، فرصتی برای خلق نشانه ای دیگر.

نظرات ()



ولایت الله
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٧/٥

 

بخشی از سخنان امام موسی صدر در آستانه عید سعید غدیر در لبنان:

 

باید کارها، حرکتها و گامهای ما برخاسته از ولایت و الهام گرفته از آن باشد. در این صورت است که زندگی ما با زندگی دیگران متفاوت خواهد بود. و گرنه این‌که «علی ولی خداست» چه سودی دارد؟ اگر پنجاه هزار بار با زبان بگویی: «اشهد أن علیا ولیّ الله» ولی قلب تو چنین شهادتی ندهد، اگر با زبان بگویی ولیّ تو خدا و محمد و علی است ولی دست تو نگوید که ولی او خدا و پیامبر است، اگر گوش و چشم و پا و قلب و اعضای بدن تو نگویند ولیّ ما خدا و پیامبر و کسانی که ایمان آوردهاند هستند، دیگر ولایت چه معنایی دارد؟ آیا اسم ولایت اثر دارد؟ اسم هیچ اثری ندارد برادران. من به خودم و شما در اینجا و هر جا میگویم که دین در شکل کنونی آن، یعنی دین اسمی و زبانی، دین نیست و هیچ سودی ندارد و انسان را به سعادت و موفقیت نمیرساند.
ما امروزه چه بهره ای از دین میبریم؟ در عصر ما دین چه کارکردی دارد؟ آیا دین سرنوشت را تعیین میکند؟ سرنوشت شما به دست خودتان است؟ اینکه امروز شما ثروتمند یا فقیر، سربلند یا سرافکنده، کارمند یا بیکار هستید، به دست چه کسی است؟ امنیت کشور به دست شماست؟ آینده فرزندانتان در دست شماست؟ آینده خودتان چطور؟ تجارت شما؟ دارایی شما؟ باغ و بستان شما؟ خانه های شما؟ ناموس و آبروی شما به دست شما است یا به دست کافران جهان؟دین در جهان معاصر چه سخنی و چه پیامی دارد؟

نماز خواندن و روزه گرفتن، پیام دین نیست. پیام و محتوای درست دین هنگامی است که زندگی شما را دین رهبری کند؛ آینده شما را دین تأمین کند؛ آبرو و ناموس شما را دین حفظ کند؛ جامعه شما بر پایه دین تشکیل شود؛ خط مشی شما را دین رقم زدند؛ و گرنه دین هیچ تأثیری نخواهد داشت. ما تنها کالبد و شبح دین را داریم و شبح هیچ کس را نمیترساند و صورت و ظاهر هیچ کاری از پیش نمیبرد، باید دین را در درون خود پیاده کنیم.
اگر اختیار دیگران را نداریم، اختیار خودمان را که داریم. آیا اختیار خودمان را نداریم؟ امتحان کنیم! تجربه کنیم! تمرین کنیم. از همین امروز تلاش کنیم و چند قدم راه برویم و حس کنیم که در ورای این گامها خدا و رسول خدا و ولیّ خدا هستند. گام به گام پیش رویم. بیایید حداقل ما دگرگون شویم. این چه اسلامی است که ما با آن زندگی میکنیم؟ باید اثر ولایت در وجود ما جاری شود. باید دل‌های ما به دست خدا دگرگون شود چرا که: «الله ولیّ الذین آمنوا؛ خدا ولیّ کسانی است که ایمان آوردهاند.» باید خدا را ولیّ خود قرار دهیم به گونه ای که محرک و انگیزه ما در زندگی باشد یعنی او ما را برانگیزد و با دارد. در این صورت است که میتوانیم خود را مسلمان بخوانیم و گرنه شکل دین چیزی جز عادت و بازیچه نیست ...

نظرات ()



احیاگر
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٧/٢

 امام موسی صدر ، احیاگر سنت گفتگو و مفاهمه در اسلام ، زنده کننده سنتِ تلاش برای رسیدن به حقیقت با دلیل و منطق(نه با توهین و متهم کردن به نافهمی)، ترویج گر سنت احترام به یکدیگر(نه برتر دانستن مطلق خود و عقاید خود از دیگران)، ربوده شد چراکه در مرام او جز خدا ، مهمِ دیگری نبود ؛ زیرا که علیرغم حیای خود ، حاضر به تسلیم در برابر زور نبود ، چون با وجود تمام وعده ها حاضر به معامله بر سر مصلحت مردم نبود ، حتی اگر قیمتِ پیشنهادی آن داد و ستد ، جان خودش باشد.

 نتیجه تمام اینها ، تکرار دوباره تاریخ شد. امام موسی صدر ربوده شد ، فراموش شد ، کنج زندان شکنجه شد ، و حتی امروز که آن رژیم شیطانی سرنگون شده است ، اراده ای استوار برای یافتن اثری از او در کار نیست. او شخصی بود که افکارش برخلاف آنچه معمول است ، بود همچنانکه شیوه اش نه سازش که تلاش برای تغییر بود ؛ فردی بود که هدایت جامعه به سوی مدینه فاضله پیغمبر حتی به قیمت تغییر سنن برای او در اولویت بود همچنانکه رنج انسان برای او مهمتر از خلوت شبانه بود . او به تنهایی ، اصحاب کهف عصری طلایی است که اکنون در حال برخاستن از خواب است.

 آیا او غار کهف را ترک میکند تا جامعه ی کج شده را راست نماید یا اینکه ترجیح داده شده که آن غار مدفن او شود؟

نظرات ()



معجزه
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٦/٢٢

 

پیامبر اسلام ، آخرین پیام آور بود و دینش نیز آخرین دینها. پس این دین باید، دین کامل باشد چرا که ،تنها برای همان عصر و دوره نبود بلکه متعلق به همه ی دوره های پس از پیدایشش بود؛پس همه چیز این دین می بایست کامل و ماندگار باشد تا الگویی برای تمام انسانها ، از همه ی اعصار بماند. همچون نحوه ی پیدایش و گسترش آن،روش زندگی پیامبر آن ،... و معجزاتش. برای دین آخر عصای موسی و دم مسیحایی چاره ساز نبود؛ برای این دین معجزاتی باید که همچون خود آن جاوید و موثر در هر دوره باشد،از این رو است که قرآن کریم به عنوان اصلی ترین معجزه ی این دین بر پیام آور آن نازل شد. پیامبر اسلام معجزات دیگری هم داشت که آنها نیز به نوعی فراتر از دوره ی خود بودند؛از جمله روایت زیر که از دید من معجزه ای بزرگ، به خصوص برای روزگار ماست:

  یکی از کفار که در مسیر آمد و شد پیامبر خانه داشت ، هر روز بر سر پیغمبر خاکروبه و حتی بعضی روزها شکمبه ی گوسفند می ریخت.پیامبر اما بدون هیچ توجهی سر و رویش را تمیز کرده و سپس به راه خود ادامه می داد.

  روزی پیغمبر از آنجا عبور کرد و هیچ آشغال و کثافتی بر سر آن حضرت نریخت. ایشان ایستادند و به اصحاب گفتند گمان می کنم که مشکلی برای آن مرد به وجود آمده که امروز به عادت خود نپرداخته است. پس به خانه ی آن مرد رفتند و جویای احوال او شدند. به حضرت گفته شد که مریض است. سپس ایشان به عیادت آن فرد رفتند. آن شخص به شدت تعجب کرد که چگونه است فردی که هر روز به دست او تحقیر می شده است، امروز به عیادش آمده و از بیماری اش ناراحت است ؟! پس در همان حال اسلام آورد.

  این روایت از نظر من یک معجزه ی بزرگ است؛معجزه ای ، مبیّن عظمت روح عامل آن و فراخی دین او . معجزه ای که بر خلاف برداشت مستشرقین و اسلام شناسانِ غربی ، تیزتر از شمشیر عربی در خدمت دین نو ظهور بود و یکی از بزرگترین هدایای دین آخر برای بشر بود. ارمغانی که هر روزی که از عمر بشر می گذرد، اهمیت آن بیشتر مشخص می شود.

  ولی این ارمغان زیبای پیامبر به راحتی به فراموشی سپرده شد. چرا که فهم و عمل به آن برای صاحبان قدرت،خطرناک و برای عوام شاید (و باز هم شاید)در حدّ سختی فهم توحید بود؛علی از خلافت باز ماند چرا که بیش از اندازه بذله گو بود.حسن حتی مورد سرزنشِ شیعیانِ(پیروان و مقلدان)خود قرار گرفت چون با همه گشاده رو بود و از اظهار نظر دیگران برنمی آشفت. ...

  اما پس از قرنها فردی از فرزندان آن پیام آور پاکی،این ارمغان را زنده کرد. امام موسی صدر با کسی دشمنی نمی کرد.بر علیه مخالفانش لجن پراکنی نمی کرد.بلکه با آنها می نشست و سخن می کرد و بحث می کرد و دلایل خود را ثابت می کرد. هرگاه بحرانی به وجود می آمد،تلاش می کرد با همکاری همه (شیعیان و سنیان و مسیحیان )آن را حل کند و بعد می گفت حال به آینده بیاندیشیم،به سمت پیشرفت برویم،به دنبال وحدت باشیم؛به دنبال مقصر نبود،نمک به روی زخمها نمی پاشید.سعه صدر را به خوبی فرا گرفته بود و به خوبی هم تعلیم می داد.اما ...

  اما او هم تحمل نشد.او هم فهمیده نشد.او هم خواسته نشد.او را ربودند و زندانی اش کردند و شاید بهتر است بگویم معجزه اسلام را ربودند و زندانی کردند. دوباره امت را از یکی از ارمغانهای دین آخر محروم کردند.

 ادامه دارد...

نظرات ()