درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نادر رهبر ماسوله
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • وجود
  • عادت و کرامت یک خاندان
  • سبک روحان
  • محرم
  • چرا امام موسی صدر
  • کلام روشن
  • عادت
  • عرفان حسینی
  • سروران آفتاب
  • امتحانی برای ظهور
  • عبرت
  • میلاد
  • عیدی امام رئوف
  • رضا
  • امام موسی صدر و اصحاب کهف
  • کلام روشن
  • ولایت الله
  • احیاگر
  • معجزه
  • شروع
  • بهترین سرآغاز
کلمات کلیدی مطالب
  • اخلاق (٤)
  • امام موسی صدر (٩)
  • امیرالمومنین (٤)
  • پیامبر (٢)
  • تاریخ اسلام (٢)
  • سنت الهی (۱)
  • ضامن آهو (٢)
  • مسیح (۱)
  • کربلا (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • پیام و نور چشمانش
  • عبادتگاه من
  • روزهای آیدا
  • امت مظلوم
  • تورجان
  • علمدار
  • نداي سلماس
  • فریاد سکوت
  • هرمنوتیک
  • می مانم ای درد حتی ،با تکیه بر استخوانم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطلا
چرا امام موسی صدر
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/٢٩

   چرا موسی صدر را دوست می دارم؟ چه قرابتی میان او و منی که 7 سال بعد از ناپدید شدنش به دنیا آمدم وجود دارد؟

   از همان ابتدا که شناختمش ، مجذوب لبخند محجوبش شدم. لبخندی مهربانانه و موقرانه. لبخندی شیرین از سوی فردی که گاه محور امواج پرتلاطم روزگار خود بود ، پس می بایست اخمی سنگین جای آن لبخند می داشت.

   اما این احساس برای ماندگاری نیاز به دلیل داشت؛و چه بهتر همان لبخند ساختگی نباشد تا صداقت و سپس عمق شخصیت صاحبش را برملا کند. ولی از کجا این لبخند ساختگی نباشد؟ بهترین ملاک برای من رفتار صاحب آن لبخند است.
رفتار امام موسی با دیگران نشات گرفته از احترام به دیگران بود. احترام به عقاید ، افکار، خواسته ها و تعهداتشان ؛ و «دیگران» برای او محدودیت بردار نبود ،نه در
نژاد ،نه در دین و مذهب ، نه در حزب و مشی سیاسی و نه در... . امام صدر اختلاف رادلیل برای تضاد نمی دانست ، بلکه اختلاف را باب تفاهم و دوستی می پنداشت و از آن پلی برای پیشرفت می ساخت. تضاد را دست مایه دشمنی نمی کرد ، بلکه شجاعانه دعوت به مذاکره می کرد و مشتاقانه به رفع سوتفاهمات می پرداخت. دشمنی را نقطه ای بی بازگشت ندید و برای دشمنش بدترین ها را نخواست ، بلکه دشمنی دیگران با او نقطه اوج گذشت و محبتش بود و نوع رفتار با دشمنش نقطه آغاز دوستی شان می شد.

  اما محبت تنها دلیل علاقه من به امام نبود؛ او غیر از مهربانی ، خشم را هم خوب می شناخت و به همان خوبی راه استفاده از آن را می دانست. او که در برابر جفای دوستان تا آن حد بردباری و بزرگواری داشت ، در برابر اسرائیل ذره ای از خود نرمش نشان نمی داد و با تمام اعتقادش فر یاد می زد «اسرائیل شر مطلق است».

   تمـام ایـن محبــتـــهـا و گذشــتـــهـا و دلـســوزی هـا و حـتـی بـغــض هـا و دشــمنـی هـای او بـرایـم آیـــه « اشدّاء على الکفّار رحماء بینهم » را تداعی می کرد ، چرا که او با تمام سختی ها در تلاش برای عمل به این آیه بود. شفقتش را همواره بر غضبش رجحان می داد اما در برابر دشمنان خدا و بندگان خدا ، سستی و تعلل نداشت. امام موسی صدر با ظرافت خودش دریافته بود که نباید با هر بهانه ای افراد را از دایره«بینهم» خارج کرد و در محدوده «کفار» جای دهد.

 

 پی نوشت : چند نمونه از مشی امام موسی صدر را در ادامه مطلب قرار داده ام.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



کلام روشن
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/٢٤

امام علی علیه السلام در توصیف مؤمن فرموده اند:
شادى مؤمن در چهره او، و اندوه وى در دلش پنهان است، سینه اش از هر چیزى فراختر، و نفس او از هر چیزى خوارتر است.برترى جویى را زشت، و ریاکارى را دشمن مىشمارد، اندوه او طولانى، و همّت او بلنداست، سکوتش فراوان، و وقت او با کار گرفته است، شکرگزار و شکیبا و ژرف اندیش است.از کسى درخواست ندارد و نرمخو و فروتن است، نفس او از سنگ خارا سختتر امّا در دیندارى از بنده خوارتر است.‬

نظرات ()



عرفان حسینی
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱٥

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
 حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
 پس
 هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
 هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
 هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
 و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
 و اینها همه چیست؟
 جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
 من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
 خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
 خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
 من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
 خدایا!
 من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
 و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
 در قضایت خیرم را بخواه.
 و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
 آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
 و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
 پروردگار من!
 من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
 و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.
 خدایا!
 به که واگذارم می کنی؟
 به سوی که می فرستی ام؟
 به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
 یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
 یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
 من به سوی دیگران دست دراز کنم؟ در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
 ای توشه و توان سختی هایم!
 ای همدم تنهایی هایم!
 ای فریاد رس غم وغصه هایم!
 ای ولی نعمت هایم!
 ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
 ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
 ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
 ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
 تو پناهگاه منی!
 تو کهف منی!
 تو مامن منی!
 وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
 اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
 و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
 ای زنده!
 ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
 ای آنکه :
 با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
 و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
 ای آنکه:
 در بیماری خواندمش و شفایم داد.
 در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
 در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
 در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
 در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
 من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
 من آنم که به بدی همت گماشتم.
 من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
 من آنم که غفلت کردم.
 من آنم که پیمان بستم و شکستم.
 من آنم که بد عهدی کردم .....
 و ... اکنون باز گشته ام.
 باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
 پس تو در گذر ای خدای من!
 ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
 ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
 معبود من!
 اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
 آقای من!
 بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
 نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
 نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
 و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
 چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
 انکار؟!
 چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
 خدای من!
 خواندمت پاسخم گفتی.
 از تو خواستم عطایم کردی.
 به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
 به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
 به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
 خدایا!
 از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
 از آستان مهرت نومیدمان مساز.
 آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
 از درگاه خویشت ما را مران.
 ای خدای مهربان!
 بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
 و جسم و دینم را سلامت بدار.
 و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
 و از آتش جهنم رهایم ساز.
 خدای من!
 اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
 و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
 یا رب! یا رب! یا رب!
 خدای من!
 این منم و پستی و فرو مایگی ام.
 و این تویی با بزرگی و کرامتت.
 از من این می سزد و از تو آن
 " چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."
 خدای من!
 تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
 تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
 خدای من!
 تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
 تو که اینقدر دلسوز منی!
 خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
 تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
 تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
 کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
 کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
 بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
 و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.
 خدای من!
 مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.
 خدای من!
 چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
 چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
 ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
 یا رب! یا رب! یا رب!

ترجمه از دکتر شریعتی

نظرات ()



رضا
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٧/۱٤

  در روستای سنابادِ خراسان ، جایی که امروزه شهر مشهد ، بزرگترین شهر خراسان واقع است ، گنبدی طلایی قرار دارد که در زیر آن یکی از بزرگترین عبرتهای عالم هستی نهفته است. عبرتی که به راحتی از دیده ها پنهان شده در حالیکه در دل خود ، حرفهای بسیاری برای گفتن دارد.

  در مقبره ی معروف شهر مشهد دو شخص کنار هم به خاک سپرده شده اند.یکی امام رضا(ع) و دیگری هارون الرشید. اولی معصوم و دومی مغضوب. قبر یکی پناهگاه دل میلیونها زائر و قبر دیگری گمشده در اوراق تاریخ. دو فرد که در دو انتهای مقابل و متضاد هم قرار دارند. این ترکیب ناهمگون و اتفاقاتی که در طول 1300 سال گذشته برای آن افتاده به نوعی بیانگر سمت و جهت حرکتِ آفرینش است.

  انسـانها در مهلت چند ساله عمر خود ، از سوی خـداوند مجاز به انجام هر کاری هستند(جایزالخطاست). با آنکه خـداوند در نقطه  مطلق هست ، اما مـانع فـرزند آدم نمی شود. بشـر می تـواند تا هر جا که خواسـت ظلم کند(همچون چنگیز و هیتلر) و نیز تا هر جا که توانسـت عروج کند(همچون پیامبر اسلام و علی).به خاطر همین آزادی نامحدود عده ای به خدا خرده گرفته!!! که انسان را رها کرده ای و سرنوشت او اهمیتی برای تو ندارد!. اما اگر افق دید خود را از محدوده عمر انسانها به گستره تاریخ بشری ارتقا دهیم ، می بینیم که نوع بشر به سوی تکامل اخلاق(هر چند با گامهای کوتاه اما)پیوسته در حرکت است.

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()