درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نادر رهبر ماسوله
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • وجود
  • عادت و کرامت یک خاندان
  • سبک روحان
  • محرم
  • چرا امام موسی صدر
  • کلام روشن
  • عادت
  • عرفان حسینی
  • سروران آفتاب
  • امتحانی برای ظهور
  • عبرت
  • میلاد
  • عیدی امام رئوف
  • رضا
  • امام موسی صدر و اصحاب کهف
  • کلام روشن
  • ولایت الله
  • احیاگر
  • معجزه
  • شروع
  • بهترین سرآغاز
کلمات کلیدی مطالب
  • اخلاق (٤)
  • امام موسی صدر (٩)
  • امیرالمومنین (٤)
  • پیامبر (٢)
  • تاریخ اسلام (٢)
  • سنت الهی (۱)
  • ضامن آهو (٢)
  • مسیح (۱)
  • کربلا (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • پیام و نور چشمانش
  • عبادتگاه من
  • روزهای آیدا
  • امت مظلوم
  • تورجان
  • علمدار
  • نداي سلماس
  • فریاد سکوت
  • هرمنوتیک
  • می مانم ای درد حتی ،با تکیه بر استخوانم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطلا
وجود
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۱٠/٢٥

  بارالها! تو بزرگی و بی نهایت سزاوار ستایشی. قدرت و حکمت بی حد تو بس عظیم است. با این همه ، انسان ، این جزء ناچیز آفرینش ، آن که با فنا در آمیخته و نشان مرگ ، این کفاره ی گناه نخوت در پیش گاه تو را بر دوش می کشد[تا بداند] تو در برابر متفرعنان مقاومت می کنی ، اکنون می خواهد تو را بستاید. این تو هستی که ما را برانگیختی تا سُرور خود را در ستایش تو بیابیم. زیرا تو ما را از برای خودت آفریدی و دل بی آرام ما ، مادام که در تو نیارمیده است ، در تب و تاب است.

  خدایا! به من توفیق دانستن عطا فرما! تا آن که دریابم نخست باید به درگاه تو استغاثه کنم یا آن که ابتدا تو را بشناسم سپس به تو توسل جویم. چه کسی می تواند بخواندت ، بی آن که تو را بشناسد؟ آیا تو را نمی ستایند تا به تو معرفت یابند؟ چگونه می توان به درگاه کسی که به او اعتقاد نداریم توسل جوییم و یا به آن کس که هیچ کس در حلقه قرب او نیست ، ایمان آوریم؟ آنان که خدا را می جویند ، او را می ستایند و در حالی که او را می جویند ، می یابندش و در همان حال که او را می یابند ، می ستایندش.

  و اکنون چگونه توسل جویم به خداوندگار و پروردگارم ، حال آن که توسل جستن بدون همانا به درون خود خواندن اوست.[؟] آیا در من جایی هست که خدایم بتواند در آن گام نهد؟ آری! خدایی که آسمان و زمین را آفریده است ، در من به کجا تواند آمد؟

   ای خداوندگار و ای پروردگار من! آیا ممکن است در من چیزی سزاوار تو باشد تا تو را در برگیرد؟ آیا آسمان و زمینی که تو آفریدی و در آنها مرا سرشتی ، تو را در بر دارند؟ آیا تمام آنچه که موجودیت یافته ، تو را در بر دارد؟ من وجود دارم ، پس چرا بر آنم که در من درآیی ، حال آنکه اگر در من نبودی ، من نبودم! ... پس خدایا! اگر نمی بودی ، نبودم ؛ من هرگز وجود نمی داشتم ، یا بهتر است بگویم اگر در تو نمی بودم ، نبودم.

"از چه کسی ، توسط چه کسی و در چه کسی تمامی کائنات وجود دارد؟"

 

اعترافات آگوستین قدیس

نظرات ()



عادت و کرامت یک خاندان
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۱٠/٧

مطلب زیر از سایت تورجان و به قلم آقای علی اشرف فتحی هست.

  «أما علمتَ أنّ القتلَ لنا عادةٌ و کرامتنا مِن اللهِ الشهادة؟!»

اینها جملات کوبنده‌ای است که امام سجاد (علیه‌السلام) در پاسخ تهدیدهای ابن‌زیاد؛ حاکم منصوب یزیدبن معاویه در کوفه بیان کرد و در کنار عمه بزرگوارش زینب کبری (سلام الله علیها) به تهدید جانی عامل اصلی قتل‌عام خاندان و یاران پیامبر در کربلا چنین پاسخ داد: «آیا تو هنوز نفهمیده‌ای که کشته شدن [به دست ظالمان] برای ما عادی شده و شهادت، کرامت و لطف الهی در حق ماست؟!» (۱)

حال پس از گذشت ۱۴ قرن از آن روزهای تلخ، خانواده‌ دیگری که نسبت خونی و اعتقادی با خاندان پیامبر دارد می‌تواند افتخار کند که همچون نیاکان خویش، به کشته شدن و اسارت و دربه‌دری در راه اعتقادات دینی و انسانی خویش عادت کرده است. بیت پرافتخار مرحوم آیت‌الله‌العظمی سید محسن حکیم (ره) تا کنون بیش از شصت شهید در کارنامه مبارزاتی خود ثبت کرده و اگر مرگ ناگهانی حجة‌الاسلام سید عبدالعزیز حکیم را نیز در اثر مسمومیت بدانیم او هشتمین پسر شهید آیت‌الله‌العظمی حکیم و شصت و پنجمین شهید خاندان حکیم است.

از چپ: شهید سید علاء‌الدین حکیم، شهید آیت‌الله سید عبدالصاحب حکیم، شهید سید محمدرضا حکیم، شهید سید محمدحسین حکیم، مرحوم آیت‌الله سید یوسف حکیم، مرحوم سید محمد کاظم حکیم، آیت‌الله‌العظمی سید محسن حکیم، شهید آیت‌الله سید محمد باقر حکیم، مرحوم سید عبدالعزیز حکیم، سید عبدالهادی طباطبایی (داماد آیت‌الله‌العظمی حکیم)،  شهید سید عبدالهادی حکیم
کودکان از چپ: حجج اسلام سید علی و سید جعفر؛ فرزندان شهید آیت‌الله دکتر سید عبدالصاحب حکیم
از پسران آیت‌الله فقط شهید سید محمدمهدی حکیم به دلیل فرار از عراق در این عکس که در اواخر عمر مرجع فقید شیعه گرفته حضور ندارد.

آیت‌الله سید محسن حکیم که ربع قرن در عراق به عنوان رهبر دینی شیعیان شناخته می‌شد و پس از رحلت مرحوم آیت‌الله بروجردی میلیون‌ها غیر عراقی نیز مقلد او شدند، در ماه‌های پایانی عمر ۸۱ ساله خود از سوی دولت بعثی عراق تحت شدیدترین آزارهای روانی قرار گرفت و محدودیت‌های متعددی علیه وی اعمال شد.

حکومت نظامی و دین‌ستیز حاکم بر عراق که تحت تعالیم میشل عفلق (رهبر فکری بعثی‌های عراق و سوریه) قرار داشت پس از یک کودتا در تابستان ۱۳۴۷ قدرت در عراق را به عهده گرفت و مقابله با اسلام‌گراها را در رأس برنامه‌های خود قرار داد. در سرزمینی که حدود ۶۰ درصد جمعیت آن را شیعیان تحت رهبری آیت‌الله حکیم تشکیل می‌دادند، پرونده‌سازی و سرکوب خانواده و منسوبین به این مرجع بزرگ شیعه طبعا باید در رأس پروژه دین‌ستیزی حزب بعث قرار می‌گرفت. از همین رو ماشین پرونده‌سازی و سرکوب رژیم بعثی با هدف قرار دادن یکی از فرزندان آیت‌الله حکیم که نماینده او در بغداد هم بود به کار افتاد.

شهید حجة‌الاسلام سید محمد مهدی حکیم که در سال ۴۸ سی و پنج ساله بود، ارتباطات گسترده‌ای با شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی پایتخت داشت و به همین دلیل، شهردار بغداد به اتهام ارتباط با این فرزند آیت‌الله حکیم بازداشت و مجبور به اعترافات تلویزیونی شد.  طبق اعترافات سرتیپ مدحت حاج سرّی که ۱۹ خرداد ۱۳۴۸ از بخش اخبار شامگاهی رادیو بغداد پخش شد، وی ادعا کرده بود که به همراه حجة‌الاسلام سید مهدی حکیم و با همکاری ملامصطفی بارزانی (رهبر وقت شورشیان کرد عراق و پدر مسعود بارزانی) برای سازمان سیا جاسوسی می‌کرده و قصد براندازی نظام حاکم بر عراق را داشته است.

این اعترافات که تحت شکنجه مأموران اطلاعاتی عراق و پس از تهدید شهردار بغداد به تجاوز به همسرش اخذ شده بود، بهانه‌ای شد که ساعاتی پس از پخش آن، ده‌ها مأمور اطلاعاتی عراق به خانه رهبر دینی شیعیان در نجف هجوم برده و حریم خصوصی این مرجع کهن‌سال را چهارساعت مورد تفتیش و بازرسی قرار داده و حتی وارد اتاق شخصی آیت‌الله هم شوند. پس از آن نیز ده‌ها تن از شاگردان و نزدیکان آیت‌الله بازداشت و یا فراری شدند. (۲)

آیت‌الله‌العظمی حکیم صبح روز بعد خانه خود در نجف را به قصد کوفه ترک کرد و در آنجا محصور شد. مأموران اطلاعاتی عراق حتی آب و برق  و تلفن اقامت‌گاه آیت‌الله در کوفه را تا چند روز قطع کردند تا او وادار شود فرزندش سید مهدی را تسلیم کند. سید محمد مهدی توانسته بود از عراق فرار کرده و به پاکستان برود.

مسؤول شعبه حزب بعث در کوفه از طرف رژیم مأمور شد تظاهرات خودجوش مردمی! در اطراف بیت مرجع شیعیان به راه انداخته و ایشان را تحت فشار قرار دهد. صدها تظاهرکننده حکومتی با سنگ و خشت و حتی مدفوع به محل سکونت آیت‌الله حمله‌ور شده و ساعاتی علیه وی شعار دادند. (۳) دستگاه تبلیغاتی رژیم با صدور حکم اعدام غیابی و تعیین جایزه ۵ هزار دیناری، از مردم خواست در یافتن و بازداشت سید مهدی حکیم حکومت را یاری دهند. افزایش جنگ روانی و فشار بر آیت‌الله محصور شده به اغتشاش در مناطق شیعه‌نشین انجامید و امام خمینی که در آن روزها به حالت تبعید در نجف به سر می‌برد، فرزند ارشدش آیت‌الله سید مصطفی خمینی را روانه کوفه کرد تا حصر آیت‌الله حکیم شکسته شود. این اقدام با واکنش تند رژیم بعثی روبه‌رو شده و منجر به بازداشت و انتقال سید مصطفی خمینی به بغداد شد. چند روز بعد خود امام خمینی شخصا به دیدن زعیم حوزه علمیه نجف رفت و از ایشان دلجویی کرد.

با این حال رژیم عراق بر محدودیت‌ها و فشارها و از جمله مصادره اموال و موقوفات تحت نظارت آیت‌الله و دستگیری یاران و شاگردان او افزود که منجر به افزایش وخامت جسمانی و رحلت ایشان در ۱۱ خرداد سال ۴۹ در بیمارستان ابن‌سینای بغداد شد. رژیم که نمی‌توانست مانع از تشییع جنازه رسمی رهبر فقید شیعیان شود، تن به این کار داد و بغداد بار دیگر صحنه قدرت‌نمایی مخالفان عقیدتی و سیاسی حکومت در قالب یک تشییع جنازه شد.

پیش‌تر در قرن‌های دوم و سوم هجری قمری چندین تشییع جنازه سیاسی و اعتراض‌آمیز در تاریخ بغداد ثبت شده بود. نخستین بار در تشییع پیکر رنج‌دیده امام موسی کاظم (علیه‌السلام)  در سال ۱۸۳ هجری و تشییع پیکر مطهر امام جواد (علیه‌السلام) در سال ۲۲۰ هجری، حاکمان وقت تن به برپایی تشییع جنازه رسمی برای این دو رهبر دینی مخالف خود داده بودند و یک بار دیگر نیز در سال ۲۴۱ هجری نیز تن به برپایی تشییع‌ اعتراض‌آمیز و سیاسی جنازه احمدبن حنبل (یکی از چهار پیشوای مذهبی اهل سنت) دادند. امام کاظم (ع) سال‌ها زندانی حکومت وقت بود و در زندان شکنجه و به شهادت رسید، نوه‌اش امام جواد (ع) تحت کنترل شدید حکومت بود و احمدبن حنبل نیز به دلیل مخالفت با عقاید دینی خلیفه وقت، زندانی و شکنجه شده بود و تشییع جنازه او در بغداد به صحنه بروز احساسات شدید مردمی بدل شد. (۴)

در دوران معاصر نیز تنها می‌شود به تشییع پیکر آیت‌الله حکیم اشاره کرد که حکومت وادار به پذیرش برپایی آن شد و حتی رییس‌جمهور وقت عراق و برخی مقامات رسمی نیز لحظاتی در آیین تشییع شرکت کردند. هرچند شدت احساسات و شعارهای ضد حکومتی به قدری بود که ترجیح دادند حضور کوتاهی داشته باشند. ده‌ها هزار تشییع‌کننده با فریادهای «قائدنا الحکیم» (حکیم رهبر ماست) خود را به بغداد رسانده بودند و شعار می‌دادند: «مهدی جاسوس نیست» و «مهدی باید به کشور بازگردد» از عملکرد حکومت علیه فعالان سیاسی و مذهبی ابراز نفرت می‌کردند. کار به اینجا پایان نیافت و برخی مراکز انتظامی و اطلاعاتی بغداد مورد حمله تشییع‌کنندگان قرار گرفت. (۵)

پایان عمر آیت‌الله‌العظمی حکیم آغازی شد بر سرکوب گسترده مبارزین سیاسی و مذهبی عراق. ده‌ها تن از اعضای خانواده حکیم زندانی و کشته شدند و مراجع تقلید بعدی نیز تا پایان حکومت صدام در سال ۸۲ تحت فشار روانی و آزارهای متعدد قرار داشتند. سید محمد مهدی حکیم سال‌ها در پاکستان و امارات و دیگر کشورهای اسلامی به فعالیت علیه رژیم عراق پرداخت و سرانجام  در ۲۷ دی ۱۳۶۶ در سودان به دام نیروهای اطلاعاتی صدام افتاد و در سن ۵۳ سالگی به شهادت رسید. پیکرش به قم انتقال یافت و در نزدیکی ضریح منور حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام) به خاک سپرده شد.

خاندان حکیم که نقش کلیدی در عرصه سیاسی و دینی عراق در نیم قرن گذشته ایفا کرده است، اکنون نیز چهره‌های تأثیرگذاری در سیاست و مذهب دارد؛ دومین مرجع تقلید مهم عراق پس از آیت‌الله‌العظمی سیستانی، یعنی آیت‌الله‌العظمی سید محمدسعید حکیم نوه دختری و در واقع بزرگ‌ترین نواده مرحوم آیت‌الله‌العظمی سید محسن حکیم است و نوه پسری آن مرجع فقید یعنی حجة‌الاسلام سید عمار حکیم اکنون دو سال است که جانشین پدر فقیدش شده و یکی از بزرگ‌ترین احزاب عراق را مدیریت می‌کند.

تأثیرگذاری کنونی و پیش‌ روی خاندان ریشه‌دار حکیم نشان می‌دهد که قتل‌عام و تحت فشار قرار دادن یک تفکر یا جریان ریشه‌دار و به‌ویژه دینی و مردمی نه تنها چاره و راهکار خوبی برای حاکمان نیست بلکه بر تأثیرگذاری و ماندگاری آن جریان و تفکر می‌افزاید. امروز نه از قدرت وحشیانه امویان خبری هست و نه از سیطره جنایت‌بار بعثی‌ها، اما هم پیروان اهل بیت پیامبر (علیهم‌السلام) چندین برابر شده‌اند و هم خاندان حکیم بار دیگر به قدرت دینی و سیاسی دست یافته است.

پاورقی‌ها:

۱-       لهوف، ص ۹۱ – مقتل مقرّم، ص ۳۲۵

۲-       احیاگر حوزه نجف، صفاء‌الدین تبرائیان، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص ۷ – ۵۲۶

۳-       همان، ص ۵۲۷

۴-       دولت و حکومت در اسلام، آن کاترین لمبتون، نشر شفیعی، ص ۱۳۴

۵-       احیاگر حوزه نجف، ص ۷۱۱

 

نظرات ()



سبک روحان
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۱٠/۱

  در نگاه های معطوف به قدرت، عاشورا قبل از هرچیز امری مذهبی-سیاسی است. این را در کشاکشهای تاریخ اسلام و ایران می بینیم. از علویان در طبرستان تا آل بویه وبه ویژه درصفویه ، به این عنصر اهمیت داده شده و از آن بهره برداری شده است و همین موجب شده است که ابعاد مناسکی آن را ترویج بدهند و تا به امروز ادامه دارد.

در منازعات و مرزبندی های هویتی نیز ، روایتها و مقاتل و نوحه ها و آیین های سوگواری ، یکی از منابع گرم هویت ساز و فضایی برای تظاهرات هویتی است. چنانکه در ایران(بویژه قم و خراسان و ری) و شامات(سوریه و لبنان و...) و حوزه های دیگر درطی تاریخ، خود را نشان می دهد. صورت های آیینی و نهادینه شده این سوگواری ها فضایی برای تعقیب حاجات و تطهیر گناهان و حتی نوعی سرگرمی مذهبی بوده است.

اما در فهم ونگاهِ « وجودی-عرفانی » ، عاشورا پرده ای از معنویت است. مولانا داستان شاعری را می آورد که در عاشورا به حلب شده است . پیرنگ داستان ، ابعاد آیینی وهویتی پیشگفتۀ سوگواری را نشان می دهد؛

روز عاشورا همه اهل حلب             باب انطاکیه اندر تا به شب

گرد آید مرد و زن جمعی عظیم        ماتم آن خاندان دارد مقیم

ناله و نوحه کنند اندر بکا                شیعه عاشورا را برای کربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان            کز یزید و شمر دید آن خاندان

نعره هاشان میرود در ویل و دشت    پر همی گردد همه صحرا و دشت...

اما آن شاعر(یعنی در حقیقت، مولانا)، غرق درتماشای بازتاب رنگارنگ ظهر و غروب عاشورا در پرده ای عرفانی است.

   در این تصویر آنچه دیده می شود روح های بزرگی است که به دولت عشق رسیده اند ، فرّ و شاهنشهی وبرکت درونی یافته اند ،سبک بال شده اند و رنجهای معنا دار برای آنها عین مطلوبیت و سرشار از مسرّت درونی است:

خفته بودستید تا اکنون شما             که کنون جامه دریدیت از عزا

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان        ز آن که بد مرگی است این خواب گران

روح سلطانی ز زندانی بجست          جامه چه دریم و چون خاییم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند    وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند             کنده و زنجیر را انداختند

روز ملک و کش و شاهنشهی          گر تو یک ذره از ایشان آگهی( دفترششم ، بخش 24 )

   در کلیات شمس اشعار دیگری با این مضامین هست که عنصر اصلی عاشورا در آن نه« مذهبی - هویتی» و نه

« سیاسی- مذهبی »بلکه « وجودی –معنوی »است وگذر از کف پرتلاطم دریای زندگی به جاری آرام اعماق آن است.

آنجا که بی پایانی است و  بقای در فناست ، مانند غزل معروف ؛

کجایید ای شهیدان خدایی               بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق          پرنده تر زمرغان هوایی

در آن بحرید کین عالم کف اوست        زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورتهای عالم               زکف بگذر اکر اهل صفایی.( غزل 2707)

در اینجا عظمت روح هایی را می بینیم که با غوطه خوردن در رنج ، بر آن فائق می آیند. پس می بینیم عاشورا مثل هر متن، گرسنۀ معناست و موکول به نوع روایت و قرائت آن است. متنی است که البته خود چیزهایی مهم برای گفتن دارد ولی این،مستلزم ومنوط به نحوه گفتگوی ما با اوست.

از متن ویراسته گفتگوی مسعود رفیعی طالقانی با مقصودفراستخواه

منتشر شده در ضمیمه شرق شماره 1411 هفدهم آذر ماه نود

نظرات ()



محرم
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/٩/٥

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا حسین

نظرات ()



چرا امام موسی صدر
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/٢٩

   چرا موسی صدر را دوست می دارم؟ چه قرابتی میان او و منی که 7 سال بعد از ناپدید شدنش به دنیا آمدم وجود دارد؟

   از همان ابتدا که شناختمش ، مجذوب لبخند محجوبش شدم. لبخندی مهربانانه و موقرانه. لبخندی شیرین از سوی فردی که گاه محور امواج پرتلاطم روزگار خود بود ، پس می بایست اخمی سنگین جای آن لبخند می داشت.

   اما این احساس برای ماندگاری نیاز به دلیل داشت؛و چه بهتر همان لبخند ساختگی نباشد تا صداقت و سپس عمق شخصیت صاحبش را برملا کند. ولی از کجا این لبخند ساختگی نباشد؟ بهترین ملاک برای من رفتار صاحب آن لبخند است.
رفتار امام موسی با دیگران نشات گرفته از احترام به دیگران بود. احترام به عقاید ، افکار، خواسته ها و تعهداتشان ؛ و «دیگران» برای او محدودیت بردار نبود ،نه در
نژاد ،نه در دین و مذهب ، نه در حزب و مشی سیاسی و نه در... . امام صدر اختلاف رادلیل برای تضاد نمی دانست ، بلکه اختلاف را باب تفاهم و دوستی می پنداشت و از آن پلی برای پیشرفت می ساخت. تضاد را دست مایه دشمنی نمی کرد ، بلکه شجاعانه دعوت به مذاکره می کرد و مشتاقانه به رفع سوتفاهمات می پرداخت. دشمنی را نقطه ای بی بازگشت ندید و برای دشمنش بدترین ها را نخواست ، بلکه دشمنی دیگران با او نقطه اوج گذشت و محبتش بود و نوع رفتار با دشمنش نقطه آغاز دوستی شان می شد.

  اما محبت تنها دلیل علاقه من به امام نبود؛ او غیر از مهربانی ، خشم را هم خوب می شناخت و به همان خوبی راه استفاده از آن را می دانست. او که در برابر جفای دوستان تا آن حد بردباری و بزرگواری داشت ، در برابر اسرائیل ذره ای از خود نرمش نشان نمی داد و با تمام اعتقادش فر یاد می زد «اسرائیل شر مطلق است».

   تمـام ایـن محبــتـــهـا و گذشــتـــهـا و دلـســوزی هـا و حـتـی بـغــض هـا و دشــمنـی هـای او بـرایـم آیـــه « اشدّاء على الکفّار رحماء بینهم » را تداعی می کرد ، چرا که او با تمام سختی ها در تلاش برای عمل به این آیه بود. شفقتش را همواره بر غضبش رجحان می داد اما در برابر دشمنان خدا و بندگان خدا ، سستی و تعلل نداشت. امام موسی صدر با ظرافت خودش دریافته بود که نباید با هر بهانه ای افراد را از دایره«بینهم» خارج کرد و در محدوده «کفار» جای دهد.

 

 پی نوشت : چند نمونه از مشی امام موسی صدر را در ادامه مطلب قرار داده ام.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



کلام روشن
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/٢٤

امام علی علیه السلام در توصیف مؤمن فرموده اند:
شادى مؤمن در چهره او، و اندوه وى در دلش پنهان است، سینه اش از هر چیزى فراختر، و نفس او از هر چیزى خوارتر است.برترى جویى را زشت، و ریاکارى را دشمن مىشمارد، اندوه او طولانى، و همّت او بلنداست، سکوتش فراوان، و وقت او با کار گرفته است، شکرگزار و شکیبا و ژرف اندیش است.از کسى درخواست ندارد و نرمخو و فروتن است، نفس او از سنگ خارا سختتر امّا در دیندارى از بنده خوارتر است.‬

نظرات ()



عادت
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱٩

  در کودکی آن زمانی که داشتم آدمها را می شناختم ، کم کم یاد گرفتم که خوبها را از بدها جدا کنم. یادم است میگفتند: امام حسین خوب است و یزید بد؛ می گفتم: چرا؟ می گفتند به این دلایل. می گفتند: امام خمینی خوب است و شاه بد؛ میگفتم چرا؟ می گفتند: به این دلایل. اما در این میان یک آدم خوب با سرگذشتی عجیب بود؛ اسمش موسـی صـدر بود. در لبنان زندگی می کرد. آنقدر آدم خوبی بود که مثل امـام خمینــی به او هم امـام میگفتند. تا اینجا داستان او همچون دیگر آدمهای خوب بود، اما از اینجایش دیگر عجیب بود: میگفتند او را دزدیده اند، وقتی می پرسیدی کِی او را دزدیده اند؟ می گفتند قبل از اینکه تو به دنیا بیایی! می پرسیدم کی او را دزدیده؟ میگفتند آدم بی عقلی در لیبی. آن روزها گوگل نبود که با یک سرچ چند ثانیه ای کلی اطلاعات درباره یک موضوع پیدا کنی. بعد از آن همه سوال کردن از پدر و مادر و گشتن لابه لای روزنامه ها ومجله ها و یادنامه ها تازه فهمیدم رباینده امام ، رفیق ما هست و باید در دنیای سیاست منتظر بود تا فرصتی پیش بیاید بلکه او را بازگرداند. پس تنها می شد منتظر ماند و دعا کرد برای آزادی اش. دعا و انتظاری که دیگر داشت برایمان تبدیل به عادت می شد. واقعا دیگر از این عجیب تر نمی شد. آنقدر خوب باشی که محتاجت باشند ، آن وقت زمانی که نیستی عوض اینکه عزیزتر شوی از یاد می روی.

   سالها گذشت. یک روز شنیدم در تونس ، جوان بیکاری که دست فروشی می کرد ، خودش را در یکی از میدانهای اصلی پایتخت و جلوی چشم همه آتش زد. آن روز نفهیدم آن جوان آتش نه به جان خود ، که به جان ملت های عرب زده است. و اوضاع طوری شد که آتش تقریبا زیر خاکستر امید به بازگشت امام موسی نیز شعله کشید و جانمان را در آتش اشتیاق دیدار رویش می سوزاند. سپس روزی شنیدم آن دزد بی عقل گرفتار و کشته شده است. گفتم خدا را شکر ، دیگر چیزی نمانده که پروانه شویم و گرد شمع وجود امام ربوده شده مان چرخ بزنیم. اما نمی دانستم قرار است اوضاع حتی عجیب تر از قبل شود. قرار است حالا که آدم ربا کشته شده ، عوض آزادی ربوده شده ،دوباره ما را به دعا و اشتایاق برای دیدار امام عادت دهند. می خواهند دوباره عادت کنیم که فقط در بین کارهامان سراغ از گمشده مان بگیریم. گویا قرار است باز هم عادت کنیم به نبودن امام موسی صدر.

  اما می دانم می آیی. می دانم خدا به دعای بندگانش گوش می کند. می دانم کافی است او اراده کند ، دیگر هیچ چیز جلودار خواست او نیست. پس باز هم دعا می کنم ، نه با عادت و نه با ترس از دچار شدن به عادت ؛ بلکه با دلی روشن و امیدوار به لطف خدا.

نظرات ()



عرفان حسینی
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱٥

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
 حهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست.
 پس
 هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
 هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
 هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
 و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
 و اینها همه چیست؟
 جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
 من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
 خدایا!الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمتها ی آشکار توست.
 خدایا!من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار میبینمت.
 من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.
 خدایا!
 من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
 و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
 در قضایت خیرم را بخواه.
 و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آنجا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
 آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
 و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
 پروردگار من!
 من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
 و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.
 خدایا!
 به که واگذارم می کنی؟
 به سوی که می فرستی ام؟
 به سوی آشنایان و نزدیکان؟تا از من ببرند و روی برگردانند.
 یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
 یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
 من به سوی دیگران دست دراز کنم؟ در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
 ای توشه و توان سختی هایم!
 ای همدم تنهایی هایم!
 ای فریاد رس غم وغصه هایم!
 ای ولی نعمت هایم!
 ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
 ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
 ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
 ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
 تو پناهگاه منی!
 تو کهف منی!
 تو مامن منی!
 وقتی که راه ها و مذهب ها با همه ی فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه ی وسعتش بر من تنگی می کند و ...........
 اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
 و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
 ای زنده!
 ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
 ای آنکه :
 با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
 و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
 ای آنکه:
 در بیماری خواندمش و شفایم داد.
 در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
 در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
 در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
 در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
 من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
 من آنم که به بدی همت گماشتم.
 من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
 من آنم که غفلت کردم.
 من آنم که پیمان بستم و شکستم.
 من آنم که بد عهدی کردم .....
 و ... اکنون باز گشته ام.
 باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
 پس تو در گذر ای خدای من!
 ببخش ای آنکه گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
 ای آنکه از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
 معبود من!
 اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
 آقای من!
 بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
 نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
 نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
 و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
 چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!
 انکار؟!
 چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه ی اعضا و جوارحم به آنچه کرده ام گواهی می دهند؟
 خدای من!
 خواندمت پاسخم گفتی.
 از تو خواستم عطایم کردی.
 به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
 به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
 به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
 خدایا!
 از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
 از آستان مهرت نومیدمان مساز.
 آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
 از درگاه خویشت ما را مران.
 ای خدای مهربان!
 بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
 و جسم و دینم را سلامت بدار.
 و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
 و از آتش جهنم رهایم ساز.
 خدای من!
 اگر آنچه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی , محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
 و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.
 یا رب! یا رب! یا رب!
 خدای من!
 این منم و پستی و فرو مایگی ام.
 و این تویی با بزرگی و کرامتت.
 از من این می سزد و از تو آن
 " چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."
 خدای من!
 تو چقدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
 تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.
 خدای من!
 تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
 تو که اینقدر دلسوز منی!
 خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
 تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
 تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
 کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
 کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
 بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
 و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.
 خدای من!
 مرا از سیطره ی ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.
 خدای من!
 چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
 چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
 ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
 یا رب! یا رب! یا رب!

ترجمه از دکتر شریعتی

نظرات ()



سروران آفتاب
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱٤

 شعری از آیت الله صافی گلپایگانی راجع به اسطوره های ایرانی و اهل بیت(ع)

ما را  ز کورش و کی و جم اعتبار نیست           فخری به داریوش و به اسفندیار نیست

 

مرده است دور رستم و سیروس و کیقباد           ما را به جاهلیت آن دوره کار نیست

 

در سایه محمد و آل محمدیم                         برتر از این برای بشر افتخار نیست

 

ابنای دین و سوره توحید و کوثریم                  بر دل ز کفر و شرک و شرارت غبار نیست

 

اسلام، اعتقاد و نظام و هویت است               هر کس نداشت در دو جهان رستگار نیست

 

اندر دژ ولایت و حصن امامتیم                     مانند این حصار به گیتی حصار نیست

 

ما امت عدالت و صلح و اخوتیم                    در ما نفاق و شیطنتِ دیو سار نیست

 

از جاهلیت مجوس نگیریم رسم و راه               ما را به جز ولایت مهدی (ع) شعار نیست

 

اعلام «ان اکرمکم» باشد این پیام                در کیش ما به رنگ و نژاد اعتبار نیست

 

گر مدعی تلاش به توهین ما کند                    با او بگو که از تو جز این انتظار نیست

 

تو باش و هفت خوان و خرافات و ترّهات          راهی که می‌ روی ره پروردگار نیست

 

زنده است دین احمد (ص) و قرآن و اهل بیت (ع)          اکمل از آن طریق سوی کردگار نیست

 

یارب رسان امام زمان منجی جهان               فرّخ، زمان او که در آن، کار عار نیست

 

پر می‌ کند ز عدل به امر خدا زمین               بهتر ز عصر دولت او روزگار نیست

 

آئین دین مداری و تقوی شود رواج               رسم فساد و شرب مدام و قمار نیست

 

مؤمن عزیز گردد و کافر شود ذلیل                 مرد خدا به دوره او خوار و زار نیست

نظرات ()



امتحانی برای ظهور
نویسنده: نادر رهبر ماسوله - ۱۳٩٠/۸/۱

مخاطب نوشته زیر در درجه اول خودم هستم.

  پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) مسلمانان با پراکندگی و عدم ایستادگی بر پیمان خود ، باعث خانه نشینی علی و انحراف اسلام از جریان خود شدند. تا آنکه اوضاع به مرحله ای رسید که همان مسلمانان با تجمع وحضور خود ، علی را مجبور به پذیرش منصب خلافت کردند. ولی فاصله میان جامعه اسلامی آنروز و اسلام، در حدی بود که اقدامی انقلابی جهت اصلاح می طلبید. علی بن ابی طالب پس از سکوت بیست و پنج ساله ی خار‌ در چشم و استخوان در گلو ، نه دچار رخوت شده بود و نه دچار عافیت طلبی؛ بلکه همچون روزگار پیامبر کمر همت را محکم کرده ، به وظیفه ی خود بی کم و کاست پرداخت. اما باز هم این مسلمین بودند که خلیفه خود را در کنار شیعیانش تنها نهاده ، به بهانه جویی پرداختند و در نهایت فرقِ عدالت را دوتا کردند. این فاجعه برایشان درس نشد ، که هنوز مدتی از حکومت حسن نگذشته بود که او نیز مجبور به صلح و خانه نشینی شده وسپس مسموم زهرِ بیخبریِ غافلان شد.واین رفت تا آنجا که در کربلا آنچه نباید میشد،شد.

  دیگر این کندی و دنیاطلبی مسلمانان عادتشان شده بود. به تدریج ائمه از مسلمانان قطع امید میکردند چرا که میدیدند دچار چنان خواب زمستانی شده اند که نزدیک است این خواب به شیعیان نیز سرایت کند. پس معصومین به ارشاد شیعیان خود مشغول شدند و این در حالی بود که حاکمان زر و زور و تزویر با تمام قوا در صدد نابودی این جمعیتِ ضعیف بودند؛ با رشوه ،با زندان ، با تبعید ، با شکنجه ، با اعدام. عاقبت تنها راه باقیمانده برای حفظ جان امام معصوم غیبت او شد. امام معصوم از نظرها غایب شد چرا که از یک سو برای مسلمانان ، جدال میان اهل بیت و حکومت عادی شده بود و از دیگر سو ، شیعیان نیز سست گشته و به دنیای خود سرگرم شده بودند. پس امام غایب شد و شیعیانش ماندند چشم به راه و شدند منتظر. منتظرانی که تنها نام منتظر را به یدک میکشیدند ، چرا که به قول آیت الله بهجت ، خود بانیان اصلی زندانی شدن آن امام هستند.

  و روزگار اینگونه بود تا اینکه شیعیان تکانی به خود دادند. سرانجام (بدون امام غایبشان) قیام کردند و حاکمان ستمگرشان را بیرون رانده و حکومتی بر اساس اسلام بنا نهادند و مشکلات را یک به یک با استواری پشت سر گذاردند و هر روز فریاد بیقراری برای امام غایبشان را بلندتر از قبل سر دادند که خود را آماده تر از هر زمانی برای بازگشت مرادشان و یاری او می دیدند.اما اینبار خدا حاضر نیست آخرین ذخیره اش را به راحتی به میانِ تندباد حوادث بفرستد؛ زینرو امتحاناتی سخت تر را برابر این امت بیدار شده از خواب غفلت نهاد تا ظرفیت و شایستگی خود را نمایان کنند و مشخص کنند که این شادابی دوشینشان تا به کجاست.

  یکی از این امتحانات ، امتحانی است به نام موسی صدر. شخصی که خود را وقف جامعه اسلام کرده بود و توانست به تنهایی شیعیان لبنان را از چاه خودفراموشی بیرون کشیده و به گونه ای به آنها شخصیت و بزرگی دهد که با کمک این جمعیت فراموش شده ، در برابر جنگ و غرور و تعصب ، قیام کند و می رفت که جامعه ای بر اساس برادری و برابری در لبنان پی ریزد ، اما حماقت دیوانه ای بدنهاد او را به کنج زندان روانه کرد. حال این وظیفه ی شیعیان بود که برای آزادی و بازگرداندن او جهت تکمیل راهش ، قدم بردارند. شاید خدا اینگونه می خواست به شیعیانِ منتظر ، وظیفه شان در قبال امام غایبشان را یادآوری کند. اما آنها در در اوقاتی به بهانه ی مصلحت و در دیگر زمانه به دلیل تضاد منافع با امام صــدر در تلاش برای آزادی او تعلل ورزیدند. و امروز ، آن دیوانه بدنهاد چند روزی است که به درک واصل شده ، اما هیچ خبری از امام موسی صدر نیست ، و حتی هیچ تحرک قابل دفاعی هم دیده نمیشود. تا جایی که عده ای مزورانه به خود اجازه میدهند ادعا کنند که امام توسط آن پلید شهید شده است؛ که این ادعا بیشتر به تلاش برای پاک کردن آثار جنایت خودشان می ماند.

  خوب به سرنوشت امام موسی صدر بنگرید شاید بتوان سرگذشت او را مثالی برای تاریخ اسلام دانست؛ شروع از نقطه ای تاریک ، حرکت به سوی اوج ، تنهایی به دلیل کندی یاران. حال چگونه می توان انتظارِ پایانِ این انتظار طولانی را داشت؟ چطور می توان فریاد آمادگی یاری آخرین امید بشریت را سر داد؟

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »